قهرمان ميرزا عين السلطنه

4961

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مرواريد . آنجا ديدم منتظم دربار ، نايب ميرزا محمّد و جمعى از فراشان مىآيند . من مفتش بودم و اين نايب . من دزديهاى او را كشف مىكردم و با من به شدت دشمن شده بود . تا مرا ديد گفت بگيريد پدرسوختهء بابى را ، بگيريد پدرسوختهء لامذهب را . فورا مرا فراشها گرفته و سر تا پا لخت كردند ، مگر زير شلوار و پيراهن و كشان‌كشان توى سرى زنان بردند باغ شاه و نزد ساير محبوسين كه اسامى آنها را مىدانيد حبس كردند . گفتم باز تتمه را بگوئيد . گفت از من رفقا جويا شدند شهر چه شكل بود . گفتم به حال سابق خود . تا اين حرف را زدم مثل آن بود صاعقه به سر آنها فرود آمد . گفتند كار ما گذشت ، اميد به انقلاب شهر بود . شب جمعا مقدارى شلاق باقر خان سلطان قزاقخانه را خورديم . صبح ملك المتكلمين و ميرزا جهانگير را بردند . فهميدم كه دار زدند و همه ما يقين داشتيم روزى يكى دو تاى ما را دار خواهند زد . قاضى ارداقى گفتم با قاضى دوستى داشتيد . گفت بسيار . اهل ولايت من بود . گفتم سؤالى مىكنم خواهش دارم صدق آن را بگوئيد . قاضى ارداقى مسلمان و متشرع بود يا خير . گفت قسم مىخورم كه مسلمان و متشرع و خيلى هم متشرع بود . ليكن يك عيب داشت . با هركس به مذاق او حرف مىزد ، با بابى بابى بود ، با طبيعى طبيعى بود . گفتم اين رفع يك شبهه از من شد . زيرا ما همه او را بابى مىدانستيم . ميرزا جهانگير خان ميرزا جهانگير چطور . گفت قسم به خدا كه مسلمان پاك اعتقاد بود لاشىء محض . اما ملك المتكمين لامذهب لامذهب بود . به هيچ‌چيز عقيده نداشت . گفتم قاضى را كشتند يا به همان زخم سر كه گفتند تعفن گرفت وفات كرد . گفت كشتند . گفتم علت نداشت مخفى كشته باشند . گفت نمىدانم . اما شب يك روضهء مفصلى سوزناكى خواند كه زندانبانهاى ما و هركس شنيد رقت آورد . صبح حب ترياك مخصوص خودش را استدعا كرد بدهند . شب حبها را آوردند يكى را كه خورد مبتلا به اسهال شد و بعد وفات كرد . معلوم شد حب مسمومى به او دادند .